الا يا ايهاالساقى! ادر كأسا و ناولها!
كه عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشكل ها!
همه كارم ز خود كامی به بد نامی كشيد. آری
نهان كی ماند آن رازی كزو سازند محفل ها؟
به بوی نافه ای كآخر صبا زان طره بگشايد
ز تاب زلف مشكينش چه خون افتاد در دلها!
شب تاريک و بيم موج و گردابی چنين هايل -
كجا دانند حال ما، سبكباران ساحل ها!
مرا در منزل جانان چه امن عيش؟ چون هر دم
جرس فرياد می دارد که " بر بنديد محمل ها! "
□
به می سجاده رنگين كن گرت پيرِمغان گويد،
كه سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها.
□
حضوری گر همی خواهی از او غايب مشو حافظ
متی ما تلق مَن تهوی دع الدنيا و اهملها.
:: بازدید از این مطلب : 208
|
امتیاز مطلب : 91
|
تعداد امتیازدهندگان : 30
|
مجموع امتیاز : 30